در حسرت یک نعره مستانه بماندم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد
تا به حال به حرامزاده بودن کل بشریت فکر کرده اید؟ این موضوع چند سالی می شود که ذهنم را مشغول کرده. ببینید یک زمانی آدم بود و حوا. بعد از مدتی این دو فرزندانی به دنیا آوردند. فرزندانشان طبق فتوای علما به هیچ وجه نمی توانسته اند با انسان دیگری در آمیزند. چون یا مادر باید با پسر خودش بخوابد٬ یا پدر با دختر٬ یا خواهر با برادر. تنها حالت مشروعی که باقی می ماند این است که آدم و حوا به کارشان ادامه دهند. با توجه به اینکه هیچکدام از ما که الان در خدمت همدیگر هستیم فرزند مستقیم آدم و حوا نیستیم٬ نتیجه ی عقلانی این است که من٬ شمایی که الان دارید این صفحه را می خوانید٬ و آن کسی که الان دارد این صفحه را نمی خواند در کمال تاسف همه حرامزاده ایم.
فکرش رو هم نمی کردی که حرومزاده باشی٬ نه؟! شرمنده.
تبریک میگم بهت! حرومزاده!
هینت: مخاطب تزئینی است.
به دنیای مجردات هم که پناه می برم کسی را پیدا نمی کنم که با این سلیقه ی سگیم سازگار باشد. همینجور بیضتن بیضا دارد دهه بیست هم به آخر می رسد و من از این بازی ها خسته ام. بعضی وقتها فکر می کنم که خدا یا مرا زود آفریده٬ یا می خواهد تو را دیر بیافریند٬ یا اصلا در برنامه اش نیست تو را بیافریند٬ و یا اینکه آفریده و صدایش را در نمی آورد. به هر حال برای اولین نگاهت لحظه شماری می کنم عشق دست نیافته من.
مبادا که نیایی.
زبانم بند آمده. نمی دانم چه بگویم. بهتر است سخن از چشمانمان سرازیر شود.
کوچکتر که بودم٬ مثلا یه بچه دبیرستانی٬ مشکلات جهان به نظرم کوچیک میومد. ارزش جنگیدن نداشت. بیشتر دوست داشتم توی عالم مجرد داخل ذهنم سیر کنم. از فکر کردن به زمان٬ مکان٬ جرم و نیرو مثل مصاحبت با یک دوشیزه ی سر به تن بیارز٬ لذت می بردم. ساعتها قدم می زدم و به وحشت فضای خالی بین ستاره ها یا صفر مطلق فکر می کردم. چه ارزشی داشت که کسی برای مسایل روی زمین نزاع کنه در حالی که از اتم و کهکشان هیچ نمیدونه. سیاست مدار بودن پوچ ترین حرفه بود و فیزیکدان یا فیلسوف بودن عالیترین رتبه.
بزرگتر که شدم٬ مثلا سال اول دانشگاه٬ فهمیدم که آدمهای روی زمین خیلیاشون میتونن نیوتن و انیشتین باشن اما یا خودشون نمیخوان یا اینکه بقیه نمیذارن. فهمیدم که وقتی خنجر زیر گلوت باشه فرصت نیوتن شدن پیدا نمی کنی. در ضمن شکسپیر هم آدم بزرگی بوده که در چنین محیطی شاهکارهاش رو آفریده. فهمیدم که خیلی از سیاستمدار ها از اتم و کهکشان چیزهای زیادی میدونن و علاوه بر این دونستن در مورد قانونمندی های جامعه ی بشری خیلی شاقتر از شناختن فضای خالی بین ستاره هاست. همچنین خیلی از سیاستمدارها دلشون درد نمیکنه که وارد این کار شدن بلکه برعکس مغزشون هم خیلی کار میکنه. اصلا آسایشی که در سایه ی اون٬ دانشمندان بزرگ فرصت ظهور پیدا کرده اند وامدار تلاش طاقتفرسای سیاستمداران با وجدان بوده. کسانی که کارشون رو خوب بلد بودند و جهان رو به سمت شرافتمندی و تکامل هل دادند.
در صحنه ی پایانی فیلم seven ٬یکی از اضداد به آرزوی قلبی دیگری تحقق می بخشه. علی رغم میل باطنیش. و در عین حال موافق میل باطنیش. این حرف اصلی داستان این فیلم نیست٬ اما از دیشب تا حالا ذهن من رو بد جوری مشغول کرده. یعنی رویای تو به دست ضد تو تحقق پیدا می کنه. نه اینکه ضد تو دلش به حال تو سوخته باشه٬ نه. منظورم قانونمندی کلی ایه که در این جهان وجود داره. یه جورایی مثل تز و آنتی تز و سنتز. مثلا «ال سید» وقتی که به جنگ «بن یوسف» میره میگه: «این جنگ آخرین است که صلح را در اسپانیا تضمین می کند». تعارض بین دو ضد٬ راه رو برای تکامل یا ضد تکامل باز می کنه. اگه ال سید شکست میخورد اسپانیا در آتش جنگ بن یوسف که یک مهاجم جاه طلب بود می سوخت اما اگر پیروز می شد چشم جنگ طلب کور می شد و صلح در اسپانیا بعد از سالها برقرار می شد.
در نهایت میخوام به یه معیار برسم. هر کس به اندازه ای به زیباییهای دنیا علاقه داره که با زشتیهاش بجنگه. و هر کس به اندازه ای صلح طلبه که با جنگ افروز در جنگ و کشاکش باشه.
زنگ زدیم و وارد شدیم. خانقاهی بود که اشتیاق عاشقان، در رهگذر سالیان، هرگز اجازه نداده بود رنگ انزوا بر چهره ی فسرده اش نقش ببندد. ساییدگی موزاییکهایی که از میان باغچه ها می گذشت، نشان از جلای خاطره ی بزرگ زنان و مردانی داشت که هر یک خطی ماندگار بر صفحه ی این روزگار نوشته و در خاک آرام گرفته بودند. من نیز بعد از یافتن آرامگاه سراینده ی «آفتاب می شود» آرام گرفته بودم. زیر پایم «فروغ» آرمیده بود.
پیدا کردن نامهایی چون قمرالملوک وزیری، روح الله خالقی، ملک الشعرای بهار و رهی معیری جستجوی زیادی نمی طلبید. سکوت نبود. شعر بود و شور. به هر طرف که گوش می سپردی نوای موسیقی این مرز پر گهر بود. این گورستان یکپارچه حیات بود و آفرینش. از لی لی فاصله ی قبور، که مبادا پا بر اشراف این مرز و بوم بگذارم، به «ایرج میرزا» رسیدم. روی مزار غیر متعارفش خم شدم. منقلب از قطعه شعری که بر سنگ آرامگاهش نوشته شده بود چند بار پلک زدم تا اشک را حبس کنم. نوشته بود:
ای نکویان که در این دنیایید
یا از این بعد به دنیا آیید
این که خفته است در این خاک منم
ایرجم ایرج شیرین سخنم
مدفن عشق جهان است اینجا
یک جهان عشق نهان است اینجا
من همانم که در ایام حیات
بی شما صرف نکردم اوقات
گرچه امروز به خاکم ماواست
چشم من باز به دنبال شماست
هرکه را موی خوش و روی نکوست
مرده و زنده من عاشق اوست
تا مرا روح روان در تن بود
شوق دیدار شما در من بود
بعد چون رخت ز دنیا بستم
باز در راه شما بنشستم
بگذارید به خاکم قدمی
بنشینید بر این خاک دمی
گاهی از من به سخن یاد کنید
در دل خاک دلم شاد کنید
*
*
*
از خیابان در بند که بالا بروی، سمت راست کوچه ایست به نام ظهیر الدوله. انتهای کوچه خانقاهیست که عطر ایرانیش دل هر درویشی را ریش می کند.
گرد سم خران شما نیز بگذرد
