تبليغاتX
آندرومدا
نزديک ترين کهکشان به تو

                             

صبح بود.ساعت هشت کلاس داشتم. از خیابون ولی عصر به سمت دانشگاه می رفتم. طبق معمول کنار اولین دکة روزنامه فروشی ایستادم و مشغول خوندن تیتر روزنامه ها شدم. از دیدن تیتر درشت روزنامه یخ کردم. تلخ بود...تلخ بود و دردناک.

خداحافظ چریک پیر! «ابوعمار» رفته بود. با همون خنده های زیبا. با همون بوسة همیشگی که نثار ملتش می کرد. چشمای رنجورش توی آخرین عکس می خندید به درد.

از دکة روزنامه فروشی دور شدم. جلوی اشکهام رو نمیتونستم بگیرم. عکس های چریک پیر یکی یکی از جلوی چشمام رد می شد. به یاد اون روزی افتادم که سازمان ملل رو با قدوم خودش سرافراز کرد. توی یک دست مسلسل داشت و توی دست دیگه اش شاخة زیتون. خودم رو جزئی از ملت فلسطین حس می کردم. توی اون روزی که از خیابون های رام الله سوار بر اتومبیل می گذشت و می خندید چون ملت فلسطین دوباره صاحب بخشی از خاکشون شده بودند.

ابوعمار! خنده و بوسة آخرینت هنوز هم جلوی چشمامه. هنوز هم به یاد اون صبح تلخ گاه گاهی اشک می ریزم. مثل الان که دارم این مطلب رو می نویسم. خدا لعنت کنه اون کسی که می خواست تو رو خوار ببینه. بیت المقدس تا بر جاست به تو خواهد بالید.

روحت شاد. پدر ملت فلسطین.

 

نوشته شده توسط حامد در ساعت 1:46 | لینک  | 

 

روزگاری بود که فکر می کردم که حاکم نیستم، حتی بر مقدراتم.

روزگاری آمد که  باور کردم که حاکمم بر تمام مقدراتم.

 

امروزها هم فکر می کنم، هم باور...

... که هستم.

 

نوشته شده توسط حامد در ساعت 7:23 | لینک  | 

زمانی که دانشجو بودیم دوستان خوش ذوق، دانشکدة مکانیک را «نَرکده» نام نهاده بودند و دانشکدة شیمی و مواد را به خاطر حضور قابل ملاحظة جامعة نسوان، «دانشکدة نرم تنان». اگر چه نسبت دانشجویان در دانشکده های مختلف تفاوت می کرد، اما می شد گفت که جامعة اساتید در تمام دانشکده ها یک «فوق نرکده» محسوب می شود.  

در چند وقت اخیر که توفیقی حاصل شده که به سایت های دانشگاه های معتبر جهان مراجعه کنم و در صفحات مربوط به اساتید گشت و گذاری نمایم، موضوع قابل توجهی ذهنم را به خود مشغول داشته است و آن حضور پر رنگ «ضعائف» در کسوت استادی رشته های فنی، علی الخصوص مکانیک و هوافضا است. این موضوع از این جهت برایم جالب توجه بود که حقیر تا به حال حتی یک استاد مکانیک زن هم در بلاد اسلامیمان ندیده است. بی تردید این سوء تدبیر زعمای دول استکباری در گزینش عناصر اناث، آن هم در چنین عرصه های پر اهمیت و کریتیکالی، در طولانی مدت موجب افت کیفی علوم و بالاخص علم مکانیک خواهد شد. صاحبنظران در این زمینه اعتقاد دارند که مگر کارهای آشپزخانه به پایان رسیده است؟ برای زن چه کاری مهم تر و بالاتر از همسر داری و مراقبت از فرزندان؟ زن استاد خانه و خانواده است. استادیِ بیرون از خانه، جامه ایست که به قامت او برازنده نیست. تربیت فرزندان و رتق و فتق امور منزل چه ایرادی داشت که تو حالا بروی در آیرودینامیک به حل معما بپردازی. آخر استراکچر چه ربطی به دلمه و کوفته تبریزی دارد؟

نویسندة این سطور معتقد است که خبط اول در همان دورة ماری کوری اتفاق افتاد. اگر آن همه پر و بالش نمی دادند الان موضوع فیصله پیدا کرده بود و نیازی هم به این همه قلم فرسایی نبود. صد البته از همان اول هویدا بود که این موضوع در نهایت منجر به سست شدن بنیان های خانواده و گرفتار شدن جامعه در منجلاب فساد خواهد شد که هم اکنون نیز شاهد آن هستیم.

بحمدالله بذل عنایت مسوولین دلسوز و دوراندیشِ عرصه های اجتماعی به این مهم، به رغم تلاش های عوامل استکبار جهانی برای وارونه جلوه دادن آنها، در سالهای اخیر موجبات مصونیت جامعه را از این آسیب و آسیب های پی آیند آن فراهم نموده و زمینه را برای سوق دادن محیط های علمی به سمت شور و نشاط و شکوفایی روزافزون و به دور از هرگونه مفسده ای ایجاد نموده است.

 

نوشته شده توسط حامد در ساعت 9:38 | لینک  | 

بارها و بارها شنیده ایم که می گویند: «ملت ایران حافظة تاریخی ندارد»، «این ملت لیاقتش را ندارد که...». ...یا جملاتی از این دست. در چنین مواقعی احساس می کنم که گوینده نه تنها خود را به عنوان نمایندة ملت در نظر گرفته بلکه « به کوچة علی چپ زدن» های خودش را هم به حساب ملت ایران می گذارد. معمولاً در نهایت صحبت من با اینها به اینجا ختم می شود که: نمی خواهد شما حافظة تاریخی داشته باشید، شما «اکنون» تان را در یابید، تاریخ پیشکش.

 

نوشته شده توسط حامد در ساعت 23:47 | لینک  | 

 

صدای بوف کور قصه ها

خبر از آسمون شب میده

ولی بدون سحر حقیقته

کی بود میگفت که خورشیدو دیده؟

 

نوشته شده توسط حامد در ساعت 8:49 | لینک  | 

این شب بیداری های من پاک زندگیم رو عوض کرده. روزگاری صبح زود بیدار شدن و  مدرسه رفتن وحشتناک ترین کار ممکن بود اما الان می تونم پنجاه و چند ساعت بیدار باشم و باز هم بخندم. بعضی ها می گن خواب شب یه چیز دیگه ست. اما من میگم بیداری شب یه چیز دیگه ست. آرامش و مهتاب و سیگار و یک پنجره که به روی جهان باز میشه.

نوشته شده توسط حامد در ساعت 3:53 | لینک  | 

به خیابان های جنگ زدة «ورشو» می مانم، در حسرت زنجیری از نت های پیانو. عبور سرد هر عابری مثل صدای ملخ هواپیماهای آلمان ها آزارم می دهد.  آرزوهایم را جلو چشمانم یکی یکی به اتاقهای گاز می فرستند و صدایی از من بر نمی خیزد. اینجا خارج از نوبت هم می شود وارد اتاق های گاز شد. اشک های تاریخ یکی یکی، صد صد، هزار هزار سرازیر می شود. صد و بیست هزارمین که بر زمین می افتد نازی ها عقب نشینی را آغاز می کنند.

 

روزی که جنگ به پایان برسد به اندازه کافی جا برای زندگی همه مان خواهد بود.

 

نوشته شده توسط حامد در ساعت 13:43 | لینک  | 

در کشوری که من در آن زندگی می کنم روزی نیست که جرثقیلی انسانی را بالا نکشد. این روز ها همه تپش نگاه نمی کنند، در عمق جان هایشان حس می کنند. روزی نیست که شبش با خیال راحت به پایان برسد و کمتر آبیست که خوش از گلوی کسی پایین برود. در کشور من بقایای دورة نئاندرتال انسان ها را به جرم انسان بودنشان به بند می کشند. در کشور من اکثر آدمها از پایین به خط فقر نگاه می کنند. در کشور من معلم ها در میادین بزرگ شهر و در ملاء عام کتک می خورند. ساکنین کشور نفت خیز من بنزینشان سهمیه بندی شده است. در کشور من دست ژان وال ژان را به جرم دزدیدن شمعدان ها قطع می کنند اما به یکباره میلیارد ها دلار گم می شود و کسی نمی فهمد که چه شد. در کشور من کرد ها حتی حق ندارند اسم بچه هایشان را کردی انتخاب کنند. در کشور من زن بودن جرم بزرگی است. در هنگام تولد زنده به گورشان نمی کنند اما تا آخر عمرباید  کفن پوش بروند، بیایند، بخوابند،برقصند، بمیرند. در کشور من کارگر ها بی بهره ترین کسان از زحماتشان هستند. کشور من میلیون ها آواره دارد که به انتظار برگشتن به خانه هایشان لحظه شماری می کنند. در کشور من جان ده ها هزار نفر را به جرم آزادیخواهی گرفته اند که این نکبت را بسازند که امروز می بینیم. در کشور من کسی اعصاب ندارد. همه عصبانی اند. در کشور من از راننده تاکسی تا استاد دانشگاهش به آدم می پرند. در کشور من همه چیز آزاد است. زندانبان آزاد است که زندانی را به هر نحوی که می خواهد شکنجه کند. به هر نحوی که می خواهد بکشد. در کشور من همه ناله می کنند. بیست و چهار ساعت شب است،  مثل قطب،  مثل اعماق دریاها.

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند

 

نوشته شده توسط حامد در ساعت 23:39 | لینک  | 

 

آندرومدا(امرأت المسلسله) نزديک ترين کهکشان به راه شيری است. اين کهکشان دورترین شیئ در فضا  است که با  چشم غير مسلح  ديده مي شود. آندرومدا حدود یک تريلیون ستاره دارد و دو و نیم ميليون سال نوری با ما فاصله دارد. يعني ساکنين زمين آندرومدايي ها را در دو و نیم ميليون سال قبل مي بينند. قطر آندرومدا تقریباً دو برابر راه شیری است. راه شیری تنها چهارصد میلیارد ستاره دارد. گفته مي شود که راه شيری و آندرومدا در حال نزديک شدن به يکديگرند و در آينده به يکديگر خواهند رسید. اين اتفاق شاید در دو ميليارد سال آينده به وقوع پیوندد شاید هم زود تر. اما هر چه باشد تا افول خورشید ما راه درازی مانده است.

 

در افسانه ها آمده است که :

«پرسئوس» عاشق «آندرومدا» بود. آندرومدا دختر زیبای «سفئوس» و «کاسیوپیه» پریان را از خودخواهی بیش از اندازه اش به خشم آورد. «نپتون»، برای تنبیه، او را به صخره‌ای در کناره دریا در ساحلی در حبشه زنجیر کرد تا شکار اژدهایی دریایی شود که در آن هنگام ساحل دریا را عرصه تاخت و تاز خود کرده بود. درست در همان لحظه‌ای که اژدها به آندرومدا حمله آورده بود، پر‌سئوس با جادو اژدها را به سنگ بدل کرد و آندرومدا را آزاد کرد. آن دو ازدواج کردند. از ایشان فرزندانی پدید آمد از جمله «پرسس». بنابراین افسانه‌ها پرسس نیای پارسیان است.

 

آندرومدا!

نوشته شده توسط حامد در ساعت 0:3 | لینک  | 

اين نمی دانم چندمين باريست که دگمه ی ايجاد وبلاگ جديد را می زنم و مشخصاتم را وارد می کنم و يک پست می گذارم و به هيچ کس نمی گويم و می روم که بيايم. اولين باری که چنين کاری کردم نوشتم:

 «آمده ام که بمانم»

اما امروز...

نيامده ام که نمانم

بسم الحق

نوشته شده توسط حامد در ساعت 0:4 | لینک  |