چقدر دلم براي کتاب و دفتر و درس و مشق تنگ شده! زندگي بيرون از دانشگاه چقدر کسل کننده ست. صداي استاد و جزوه هاي با دقت پاک نويس شده هنوز هم جذابيتش رو براي من حفظ کرده. شبهاي امتحان کجائيد که دلم هواتونو کرده. اصلاً باورم نميشه که ديگه دانشجو نيستم. ذهنم هنوز هم تو اون حال و هواست. همکلاسيا الان کجان؟ يه عده مشغول کارن. يه عده ديگه مشغول زن و زندگي. يه عده ديگه هم که رفتن اونور آب و يادي از رفيقاي گذشته نمي کنن. دلم ميخواد برگردم به همون محيط. من مال زندگي خارج از دانشگاه نيستم. بايد يه چاره اي پيدا کنم. البته چاره که مشخصه. بايد همت کنم.
يا علي مدد
روزي خواهد آمد...
چون لبخند بر لبهايمان،
و اميد در دلهايمان.
از مدرسه فرار خواهيم کرد،
به سوي ميدان اصلي شهر.
خيابانهاي پايتخت آفتابي خواهند شد،
لاله هاي دشت هاي مجاور از نو سرود شکفتن سر خواهند داد،
نه! ديگر سخني از داس و زنجير به ميان نخواهد آمد.
آن روز مي آيد...
آري مي آيد...
مگر مي شود جلوي آمدن بهار را گرفت؟!
مگر مي شود تابيدن را از خورشيد گرفت؟!
مگر مي توان در هاي رو به مشرق را زنجير کرد؟!
مگر مي شود که موج را از خروشيدن باز داشت؟!
روزي خواهد آمد...
خيابانهاي ابري پايتخت عرصة خورشيد خواهد شد.
در آن روز که همه مي خندند،
و خاطرات سياه شب در ويترين کتاب فروشي ها خاک خواهند خورد،
نام تو ترانة هر لبي خواهد شد.
در آن روز قلک هاي کودکي مان را خواهيم شکست،
و فروشندة دوره گرد ديگر شکلاتهاي قرمز نمي فروشد.
آن روز که بيايد
چه باشم چه نباشم
با شما خواهم خنديد
با شما خواهم گريست
براي آنچه رفت و آنچه رفت.
این مطلب رو با حس این آهنگ نوشتم.حجمش 2.۳۱ MB هست و منبعش هم اینجاست. اسم آهنگ هم هست Alborada اثر خوان مارتین از آلبوم The Andalucian suites.
پسوردش فایل زیپش هم هست: www.harmonia.ir
در چنين روزي ميرزا بر زمين افتاد. براي ايران اونروز چه فاجعه اي بود! تنها کسي که جرات کرد مردونه بايسته جلوي اون عوضي ميرپنج. نبينيد که امروز بعد از گذشت هشتاد و خورده اي سال جنگليها اينقدر محبوبند. زمان خودشون همه بهشون پشت کردند.
چقد جنگله خوسي
ميلّت وسي
خسته نبوستي
مي جان جانانا
ته ره گمه ميرزا کوچيک خانا
اون زمون هم تو کله ي ملت کرده بودند که اينها جنگلي دزد آدمکشن. آخر کار، ميرزا فقط يه نفر براش مونده بود. اين اوج تنهاييش رو ميرسونه. با اون يه نفر داشت به سمت خلخال ميرفت که شايد بتونه متحدي پيدا کنه. توي سرماي گدوک يخ زد.
رضا خان بي شرافت سر بريده ش رو توي شهر چرخوند تا درس عبرت بشه. سر ميرزا رو. فکرش رو بکنيد که کسايي که به خاطر وجود ميرزا و مبارزه اش اميد به آزادي داشتند اونموقع چه حالي داشتن. اي لعنت به تو مير پنج کفن پاره.
در چنين روزي ميرزا به زمين افتاد. اما بيرقش تا ابد در اهتزار خواهد بود. روحش شاد
چرا زودتر نيي
تندتر نيي
تنها بنهاي
گيلانه ويرانا
ته ره گمه ميرزا کوچيک خانا
آهنگش رو از اينجا دانلود کنيد.
پاییز که میاد اوضاع روحیم به هم میریزه. عزا می گیرم. همه ش روزشماری میکنم که کی این پاییز و زمستون لعنتی تموم بشه. کاشکی منم مثل خیلی از آدمای دیگه با پاییز و زمستون حال می کردم. بعضی وقتا که خیلی کم پیش میاد که از پاییزی بودن روزا لذت ببرم با خودم میگم چی میشد این حس همیشگی بود. حس پاییزی من درست مثل حس عصر جمعه هاست. یه اتاق سرد با یه نور بی رمق زرد. شاید به این خاطره که خیلی از اتفاقای بد زندگیم تو پاییز افتاده. تقریباْ همه شون. تو پاییز بود که منو از تمام دوستای بچگیام جدا کردن برای اومدن به اهواز. چقدر برام وحشتناک بود. همه ش به این فکر می کردم که اونا الان دارن با هم بازی می کنن بدون من. تو پاییز بود که خبر اعدام خاله م رو آوردن. تو پاییز بود که «عمه زهرا» مرد. تو پاییز بود که اونی که دوستش داشتم ترکم کرد. تو پاییز بود که «عمو حر» که باحال ترین آدم فامیل بود مرد. پاییز پارسال بود که همه ش تو بیمارستان گذشت...
ببین اگه از این حس پاییزی من حالت به هم میخوره یه ضربدر هست اون بالا سمت راست. جون به جونم کنی الان پاییزیم.
ای هنرمند!
ای دلیر!
چه شهامتی!
دستهایش هم بسته بود.نه؟
با کمر بند تنش را کبود کردی. جلوی چشم زن و بچه اش. نه؟
شرافتت را بنازم.
چه کسی به تو چنین حقی داده بود؟
خجالت نکشیدی؟
بزن بهادر! ببینم زورت می رسد با عاملین اصلی که مواد مخدر را تا دروازه های تهران می آورند هم اینگونه برخورد کنی؟
دلم می خواهد بر دستان فواحشی که جلوی دوربین اندرونیاتشان را بیرون می ریزند بوسه بزنم.
وای!
وای بر تو!
وای بر تو که مادران سیاهپوش هنوز سر از سجاده ها بر نگرفته اند.
وای بر تو تا نفرین دوزخ از تو چه سازد.
آن روز که میرزا حسن رشدیه تابلوی «مدرسه رشدیه» را بر سر در مکتب خانه ی ششکلان تبریز آویخت، مرتجعین خوب فهمیدند که کابوسشان به واقعیت گرائیده است. بر میرزا حسن تاختند. رشته هایش را پنبه کردند. زدند و ویران کردند و از دیار تبعیدش کردند. موثر نبود. از آن روز تا امروز هر دست که از رشدیه و رشدیه ها شکستند، هزار دست اضافه شد و هر چشم که از شاگردانش در آوردند، هزار چشم دیگر بینا گشت.
در هنگام تخریب یکی از این مدارس وی میخندید و میگفت: «اين جاهلان نمى دانند كه با اين اعمال نمى توانند جلو سيل بنياد كن علم رابگيرند. يقين دارم كه از هر آجر اين مدرسه، خود مدرسه ديگرى بنا خواهد شد. من آن روز را اگر زنده باشم، خواهم ديد»
صد و بیست سال از آن تاریخ می گذرد. در روزگار ما هم همان کردند که با رشدیه کردند. سنگر نشینان را به هر راهی که به مغز معیوبشان می رسید سرکوب کردند. یک روز کودتای فرهنگی کردند. روز دیگر ورود مزدور را آزاد کردند. روز بعد اخراج کردند و تعلیق... و اعدام. سنگر ۲۹ خزان را پشت سر گذاشت. دست بر قضا امروز هم موثر نیست. آنچه که امروز هم خواب خوش را بر شب پرستان حرام کرده از همان سنگر بیرون می آید. صدا همان صداست. مکتب همان مکتب است.
میرزا حسن! چه آتشی زدی بر حصیر شیخ. چه چاره ای کردی بر ریا و بوریا! امروز هم بالای سردر هر دانشگاهی که صدایی از آن به گوش می رسد، نوشته شده «مدرسه رشدیه».
نام بعضی نفرات
یاد بعضی نفرات
روشنم می دارد:
اعتصام یوسف
حسن رشدیه
قوتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرئتم می بخشد
روشنم می دارد
نیما یوشیج