محکومم کرد به اعدام
نميدانم چند بار
شايد روزي هفتاد ميليون
نه! کمتر...شصت و نه ميليون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و هشت بار
.
محکومم کرد به اعدام
روزي بيست و چهار بار، ضربدر شصت بار، ضربدر شصت بار، ضربدر شصت و نه ميليون و ...
.
محکومت مي کنم به حيات
فقط يک بار
که شايد... ثانيه اي... دوباره ببينمت شصت بار، ضربدر شصت بار، ضربدر شصت و نه ميليون و ...
ثانيه ي آخر امروزم را به خاطر بسپار
هر چقدر که دلت مي خواهد
زماني که دانشجو بوديم، توي يکي از شب شعرها، يکي از بچه هاي دانشکده شيمي که فکر کنم فاميلش «عجم حسني» بود، شعري خوند که تا امروز هر وقت به ياد ميارمش، اندوهش برم مستولي ميشه. البته الان جريان شعر هم مثل اون بابا برام يه مقدار مات و مبهم شده. اما مهم سه تا جمله شه که فراموشم نميشه. جريان شعر از اونجا شروع ميشد که يه بابايي نشسته بود پاي پنجره و رفته بود تو فکر و سيگاري و دودي و يادي...
«منم و يک نخ سيگار بدست»
بعد يواش يواش يادش ميومد و حکايت گذشته هاش رو تعريف مي کرد تا اينکه مي رسيد به:
«منم و نيمه ي سيگار بدست»
بعد ادامه ميداد و در نهايت مي رسيد به جايي که عشقش مي مرد... و با حسرتي که تا فيها خالدون آدم آتيش ميگره مي گفت:
«منم و يک ته سيگار بدست»
اون موقع ها هر چي التماسش کردم که يه نسخه از اين شعر رو برام بنويسه ننوشت. اين شبها پاي پنجره مدام يادش ميافتم. عجب!
منم و يک نخ سيگار بدست...
يلدا آمد و رفت. خواستيم چند ساعتي هر چه غصه بود در دنيا را کنار بگذاريم. خواستيم به رسم ديرين ساليان، ساعتي شاد باشيم در ميان آنانکه دوستشان داريم. بساط هندوانه و آجيل و شيريني و انار به راه افتاد و از هر چه قصه ي پر غصه بود گسستيم.
گسستيم؟! نه! او از ما نگسست. و به ياد آورديم... امشب جواني مثل من در گوشه ي زندان زار ميزد. او نه انار داشت نه آجيل نه شيريني. اما از همه مهمتر: نه آزادي. امروز کسي جز دو بار فضاي بيرون از سلولش را نديد. امشب خانواده اي داغدار فرزند اعدام شده اش بود. امشب کودکي سر گرسنه بر بالين گذاشت و اشک پدري سرازير شد. امشب کارتن خوابي از سرما مرد. امروز زني خودش را حلق آويز کرد. از فردا کودکي مدرسه را ترک خواهد کرد و به سوي چراغهاي قرمز خواهد شتافت.
نميدانم!نميدانم! براي چه بگويم يلدايتان مبارک. اين شب چه فرقي با شبهاي ديگر دارد؟! شبهاي ديگر چه کم از يلدا دارند؟! ميدانم!ميدانم علما! هم فلسفه اين شب را ميدانم هم بي فلسفگي شاد بودن امشبم را. نصيحت نکنيد. حوصله ي من هم حدي دارد.
اما ... يلدايتان مبارک! امشب را جشن مي گيريم. با تمام قدرت. تا کور شود هر آنکه نتواند ديد. تا کور شود آنکه چشم ديدن روز خوش را براي ما ندارد. جشن مي گيريم کوتاهتر بودن فرداشب را. و جشن مي گيريم بهاري را که در راه است. جشن مي گيريم که اميدي هست و فردايي. مشتق اين تابع مدتهاست که در منفي فرو غلتيده است. شب کوتاه مي شود و روز اعتلا مي يابد. از يلدا شروع مي کنيم و در نوروز انجام مي گيريم. آغاز مي کنيم روز شماريمان را تا بهار.
