«مردم دنيا آگاهند و دست به قيام و شورش ميزنند، اگر مردم شورش و قيام كنند و براي رسيدن به حقشان راهي به جز اين ندارند.»
به نظر شما این جمله از کیست؟ از یک انقلابی بزرگ؟از یک مصلح بزرگ تاریخی؟ یک آزادیخواه؟ برای راهنمایی بگویم که این جمله مربوط به عصر انقلابها نیست.درست همین دیروز گفته شده. یک راهنمایی دیگر... از زبان کسی که داخل ایران است بیرون آمده و خبرگزاری حکومتی فارس آن را گزارش کرده است و ربطی به اپوزیسیون ندارد. حالا حدس بزنید که این جمله از کیست؟ حوصله تان سر می رود.می گویم...صاحب این جملات کسی نیست جز: علی اکبر هاشمی رفسنجانی. ببینید
آیا چیزی وجود دارد که روشنتر از این وضعیت حاکمیت در ایران را توضیح بدهد؟
خلیج فارس را هم فراموش خواهیم کرد؟
دریای خزر را دو دستی تقدیم «ولاد» کردند.
کسی سد سیوند را یادش می آید؟
راستی شیر و خورشید را کسی به یاد دارد؟ گویا نشان ملیمان بوده.
و زهرخندی که به لبم می نشیند...به لبهای شما هم می نشیند؟
طومار... طومار...دیروز نشنال جئوگرافیک. امروز گوگل.فردا کجا؟ به حراج رفته آقای محترم. به حراج رفته خانم عزیز. روی خاک این سرزمین سی سال است که نوشته شده «یک حراج واقعی». آخر «هسته» خرج دارد.نمی دانی؟
به هر طرف که نگاه می کنم اوضاع وخیمه. گوش دادن به اخبار دل میخواد. که البته من دارم. توی وبلاگها که می چرخم تحلیلهای چرت و تفسیرهای دور از واقعیت حوصله مو سر می بره.
دست توی جیبم که می کنم عزا می گیرم. وقتی که در میارم زیر ناخونام میشه پر از توتون سیگار. جیب که نیست. جاسیگاریه. طول موج پر و خالی شدنش که زیاد میشه فرکانس قلب منم زیاد میشه. اوضاع اگرچه زیر خط مطلق فقره اما هنوز صفا هست.
توی ساعات تنهاییم که اعصابم از دست یه خبر بد خورده و سیگار هم توی جیبم نیست٬ نوشتن یه پست جدید بهترین کاره.
از بی کششی هر دو طرف له میشم.
تو این چند وقته به این نتیجه رسیدم که بزرگترین سعادتی که میتونه نصیب یه نفر بشه یگانگیه. با همه چیز. با آدمای اطرافش. با جامعه اش. با وجدان خودش. خیلی مسخره است اما من از اینکه کوچکترین دلبستگی ای به تیم فوتبالی که میگن مال کشورمه ندارم حس بدی دارم. این کوچیکه شونه. بگیر برو تا بالا تا برسی به خود خودش. آدمای اطرافم هم همینطور. هیچکس رو ندارم که بگم من با این بابا یا با این ننه احساس یگانگی می کنم. با وجدانم هم همینطور. مرتب در کشاکش. این بکش. اون بکش. ماییم که این وسط جر می خوریم.
داریم یواش یواش به سالگرد دستگیری دانشجوهای پلی تکنیک نزدیک میشیم. داره یه سال از اون روزای پر التهاب میگذره. این سه تا خیلی خوش شانس بودن. تو یه سال گذشته همه پشتشون بودن. جایی نموند که ازشون حمایت نکرده باشه. اما تو همین یه سال دانشجوهایی بودن که مدت زیادی رو توی انفرادی گذروندن بدون اینکه سایتهای خبری معروف اسمشون رو بیارن. «میثاق یزدان نژاد» یکی از اونا بود. حتی سالنامه ی دانشجویی خبرنامه ی پلی تکنیک هم اسمی ازش نیاورد. شهریور امسال گرفتنش. ۴ سال حبس تعلیقیش رو اجرا کردن.
این هزینه ها نه بی هدفه و نه بی ثمر میمونه. مثل الذين ينفقون أموالهم في سبيل الله كمثل حبة أنبتت سبع سنابل في كل سنبلة مئة حبة والله يضاعف لمن يشاء و الله واسع عليم
گویا صبحی در راه بود و شب با آخرین توانش ستاره ها را به دار می آویخت. مرد کینه دار، با سرعت برق و با خروش موج، آخرین پیچ های جاده ی کوهستانی را پشت سر گذاشت. با بدنی کوفته از پیمودن راهی به درازای تمام تاریخ، اثری از خستگی در نگاه پر غرورش نبود. لختی از تاختن باز ایستاد. از دور اورشلیم را می دید. در شهر به جز آنهایی که در زیر لحافهایشان ادعا می کردند با خر و پف هایشان حکومت نظامی را زیر پا گذاشته اند، الباقی با چشم باز خوابیده بودند. در سکوت مهتابی آخرین ساعات شب، ایستاده برمرتفع ترین نقطه ی مشرف بر دشت های پهناور سرزمین مقدس، به یاد آورد آخرین نگاهش را که به برج و باروی شهر طاعون زده با حسرتی عمیق تف کرده بود و راه کوهستان در پیش گرفته بود... به یاد آورد که پیراهن این دشت قحطی زده، روزگاری به وقت بهار، از باران دشنه گل داده بود. و به یاد آورد در روزگاری که در شهر بر چراغهای پیه سوز هم مالیات می بستند، در کوهستان آتشی به پا بود... در کوهستان خشمی در دلها بود... او خوب به یاد داشت و از کوه سرازیر شد. قلب اورشلیم در انتظارش می تپید...در انتظار بهار
