
مساله میخواین ایناهاش!
حلش کنین!
نا معادله میخواین ایناهاش!
فیش حقوقی (فحش حقوقی) معلم مظلومیه که جونش به لب رسیده و وقتی باتوم حواله ش میکنن میگه: نیروی انتظامی، تو هم شاگرد مایی!
عمو صمد! ماهی سیاه کوچولوت این روزا دلش خیلی پره. دیگه دنبال جواب سوالش نمیگرده.

این جملات اشکم را در می آورند: "کارگرای هفت تپه ایم٬ گرسنه ایم٬ گرسنه ایم"... اشکم را در می آورند و خونم را به جوش. آن خدایی که تو می گویی که می گوید سنگسار کن و دست و پا ببر٬ نمی گفت که حق زحمتکشان را پایمال نکن؟ آن امامی که تو ادعای پیرویش را داری و روز و شب هزار بار قال الصادق و قال الباقر می کنی٬ نمی گفت که حق کارگر را قبل از خشک شدن عرقش بده؟ البته که خدایتان در این امور ساکت است. تویی که برای موی دخترها هزار پلیس محسوس و نامحسوس گذاشتی٬ از گرسنگی کارگران هفت تپه ککت هم گزید؟ ببخشید که گرسنگیشان نظم عمومیتان را بر هم می زند و در اذهان عمومیتان تشویش ایجاد می کند. باید هم مشوش کند خواب همیشه مشوشتان را. از موضع نفرت می گویم: این سیل بنیان می کند.
این جمله ی محمد وجودم را به لرزه در می آورد: من سمع رجلا ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم (كسي كه فرياد "مسلمانان به دادم برسيد" را از كسي بشنود و اجابت نكند مسلمان نيست). ای بزرگمرد راه برادری و برابری! حرفت هر روز به وجدانم تلنگر می زند. دور نبود زمانی که می گفتند سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن. یادتان می آید؟ در دوره ی شاه چه فریادی به آسمان بود که امروز نیست؟ آن فریادهایی را که امروز به آسمان است و دیروز نبود را خودمان می دانیم.
به خدایی که می پرستم٬کافرم به خدایی که می پرستید.
راننده با خنده گفت:«آقا اینا دستشون با هم تو یه کاسه ست. برو اطلاع بده ببین چی بهت میگن. ما ها همه امضا کردیم.بردیم دادیم بهشون. گفتن شما برید ما رسیدگی می کنیم.»
یه پرشیای سیاه رو نشون داد گفت: «اینا.هر روز با این میان. هر روز هم یه راننده عوض میکنه.» بعد اشاره کرد به یه مرد هیکلی که چند قدمی پرشیا ایستاده بود و گفت:«اینم رئیسشونه. تو ماشین هرچی بخوای داره...قمه...کلت...هرچی...راننده ها جرات نمی کنن چیزی بهشون بگن»
کجاست اون بابایی که می گفت یا زهرا و دانشجو رو از پنجره پرت می کرد؟ زهرا بزنه تو کمرت. تو کمر خودت و اونکه پشتته.
