تبليغاتX
آندرومدا
نزديک ترين کهکشان به تو

برقها که می روند در و دیوار ذهنم مثل دستشویی های بین راهی پر می شود از فحش به آخوندها. خصوصا اگر سیو نکرده باشم. راستی دقت کرده اید که این روزها کسی با عمه ی احمدی نژاد کاری ندارد؟ فحش به عمه یک جورهایی حال و هوای تحبیب دارد گویا. گذشته از همه ی اینها قدم زدن زیر نور مهتاب از کنار یک بزرگراه و گوش کردن به آلبوم جدید قمیشی میتواند باعث شود که فراموش کنی یک ساعت است که برق آمده.
نوشته شده توسط حامد در ساعت 3:5 | لینک  | 

عزیزم ترا به خدا هم قهر کن٬ هم حرف نزن. زر که میزنی خلوت همایونیمان آشوب می شود. خودت که نمی فهمی این صدای پر از نویزت چقدر گوش خراش است٬ لا اقل ولوم صاحب مرده ات را پایینتر بیاور که بگذاریم به حساب خر و پف. نبودیم که به تو توجه کنیم٬ تا به حال از افسردگی مرده بودی.

هینت: مخاطب تزئینی است.

نوشته شده توسط حامد در ساعت 2:2 | لینک  | 

این روزها آدمهای منطقی به سادگی قطره ای از چشمم می افتند وقتی که با منطقشان پشه را صافی می کنند و شتر را فرو می بلعند. کاش ادیسون آینه را هم اختراع کرده بود.

نوشته شده توسط حامد در ساعت 19:0 | لینک  | 

به دنیای مجردات هم که پناه می برم کسی را پیدا نمی کنم که با این سلیقه ی سگیم سازگار باشد. همینجور بیضتن بیضا دارد دهه بیست هم به آخر می رسد و من از این بازی ها خسته ام. بعضی وقتها فکر می کنم که خدا یا مرا زود آفریده٬ یا می خواهد تو را دیر بیافریند٬ یا اصلا در برنامه اش نیست تو را بیافریند٬ و یا اینکه آفریده و صدایش را در نمی آورد. به هر حال برای اولین نگاهت لحظه شماری می کنم عشق دست نیافته من. 

مبادا که نیایی.

نوشته شده توسط حامد در ساعت 4:49 | لینک  | 

خواستم چیزی بنویسم. ناگاه به یاد آوردم که امروز یکشنبه است. و الان ساعت پنج صبح. درست در همین لحظات سی نفر به دار آویخته شدند. سی نفر... سی نفر...

زبانم بند آمده. نمی دانم چه بگویم. بهتر است سخن از چشمانمان سرازیر شود.

نوشته شده توسط حامد در ساعت 6:20 | لینک  |