شنبه بیست و ششم مرداد 1387
برقها که می روند در و دیوار ذهنم مثل دستشویی های بین راهی پر می شود از فحش به آخوندها. خصوصا اگر سیو نکرده باشم. راستی دقت کرده اید که این روزها کسی با عمه ی احمدی نژاد کاری ندارد؟ فحش به عمه یک جورهایی حال و هوای تحبیب دارد گویا. گذشته از همه ی اینها قدم زدن زیر نور مهتاب از کنار یک بزرگراه و گوش کردن به آلبوم جدید قمیشی میتواند باعث شود که فراموش کنی یک ساعت است که برق آمده.
نوشته شده توسط حامد در ساعت 3:5 | لینک
|
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
عزیزم ترا به خدا هم قهر کن٬ هم حرف نزن. زر که میزنی خلوت همایونیمان آشوب می شود. خودت که نمی فهمی این صدای پر از نویزت چقدر گوش خراش است٬ لا اقل ولوم صاحب مرده ات را پایینتر بیاور که بگذاریم به حساب خر و پف. نبودیم که به تو توجه کنیم٬ تا به حال از افسردگی مرده بودی.
هینت: مخاطب تزئینی است.
نوشته شده توسط حامد در ساعت 2:2 | لینک
|
یکشنبه بیستم مرداد 1387
این روزها آدمهای منطقی به سادگی قطره ای از چشمم می افتند وقتی که با منطقشان پشه را صافی می کنند و شتر را فرو می بلعند. کاش ادیسون آینه را هم اختراع کرده بود.
نوشته شده توسط حامد در ساعت 19:0 | لینک
|
جمعه یازدهم مرداد 1387
به دنیای مجردات هم که پناه می برم کسی را پیدا نمی کنم که با این سلیقه ی سگیم سازگار باشد. همینجور بیضتن بیضا دارد دهه بیست هم به آخر می رسد و من از این بازی ها خسته ام. بعضی وقتها فکر می کنم که خدا یا مرا زود آفریده٬ یا می خواهد تو را دیر بیافریند٬ یا اصلا در برنامه اش نیست تو را بیافریند٬ و یا اینکه آفریده و صدایش را در نمی آورد. به هر حال برای اولین نگاهت لحظه شماری می کنم عشق دست نیافته من.
مبادا که نیایی.
نوشته شده توسط حامد در ساعت 4:49 | لینک
|
یکشنبه ششم مرداد 1387
خواستم چیزی بنویسم. ناگاه به یاد آوردم که امروز یکشنبه است. و الان ساعت پنج صبح. درست در همین لحظات سی نفر به دار آویخته شدند. سی نفر... سی نفر...
زبانم بند آمده. نمی دانم چه بگویم. بهتر است سخن از چشمانمان سرازیر شود.
نوشته شده توسط حامد در ساعت 6:20 | لینک
|
