زنگ زدیم و وارد شدیم. خانقاهی بود که اشتیاق عاشقان، در رهگذر سالیان، هرگز اجازه نداده بود رنگ انزوا بر چهره ی فسرده اش نقش ببندد. ساییدگی موزاییکهایی که از میان باغچه ها می گذشت، نشان از جلای خاطره ی بزرگ زنان و مردانی داشت که هر یک خطی ماندگار بر صفحه ی این روزگار نوشته و در خاک آرام گرفته بودند. من نیز بعد از یافتن آرامگاه سراینده ی «آفتاب می شود» آرام گرفته بودم. زیر پایم «فروغ» آرمیده بود.
پیدا کردن نامهایی چون قمرالملوک وزیری، روح الله خالقی، ملک الشعرای بهار و رهی معیری جستجوی زیادی نمی طلبید. سکوت نبود. شعر بود و شور. به هر طرف که گوش می سپردی نوای موسیقی این مرز پر گهر بود. این گورستان یکپارچه حیات بود و آفرینش. از لی لی فاصله ی قبور، که مبادا پا بر اشراف این مرز و بوم بگذارم، به «ایرج میرزا» رسیدم. روی مزار غیر متعارفش خم شدم. منقلب از قطعه شعری که بر سنگ آرامگاهش نوشته شده بود چند بار پلک زدم تا اشک را حبس کنم. نوشته بود:
ای نکویان که در این دنیایید
یا از این بعد به دنیا آیید
این که خفته است در این خاک منم
ایرجم ایرج شیرین سخنم
مدفن عشق جهان است اینجا
یک جهان عشق نهان است اینجا
من همانم که در ایام حیات
بی شما صرف نکردم اوقات
گرچه امروز به خاکم ماواست
چشم من باز به دنبال شماست
هرکه را موی خوش و روی نکوست
مرده و زنده من عاشق اوست
تا مرا روح روان در تن بود
شوق دیدار شما در من بود
بعد چون رخت ز دنیا بستم
باز در راه شما بنشستم
بگذارید به خاکم قدمی
بنشینید بر این خاک دمی
گاهی از من به سخن یاد کنید
در دل خاک دلم شاد کنید
*
*
*
از خیابان در بند که بالا بروی، سمت راست کوچه ایست به نام ظهیر الدوله. انتهای کوچه خانقاهیست که عطر ایرانیش دل هر درویشی را ریش می کند.
